محمد مفيد مستوفى بافقى

121

جامع مفيدى ( فارسى )

روزگار در آرزوى آن بودند به راهى مىگذشت . شخصى در زينت و تجمل او چنانچه عادت عوام است نظر كردن گرفت . خواجه بهاء الدين به جانب آن بيچاره ملتفت شده او را پيش خود طلب كرد و پرسيد كه در چه نظر مىكردى ؟ آن بىگناه از غايت دهشت مجال تكلم نداشت . خواجهء نازنين [ 104 الف ] از سر خشم و كين فرمود تا جهانبين او را بسر كارد از حدقه بيرون كشيدند . بالجمله چون سياست و عقوبت و خونريزش خواجه بهاء الدين محمد از حد اعتدال متجاوز گشت و به عرض خواجه شمس الدين محمد رسيد از روى شفقت ابوت چند نوبت مكتوبات نوشته ولد امجد را از كثرت قتل و سياست منع فرمود [ و ] وخامت عاقبت آن حركات نالايق را باز نمود . اما او اصلا متنبه نگشت ، مصرع : پند پدر مانع نشد رسواى مادر زاد را آخر الامر زبردستى روزگار در استرداد مواهب خويش سعى در پيوست و عروض امراض متضاده صولت « 1 » و قوت غضبى خواجه بهاء الدين را درهم شكست و هنوز سنين اوقات حياتش به ثلثين نرسيده بود كه از عالم فانى به جهان جاودانى انتقال نمود ، قطعه : فغان ز آفت اين رنج ساز راحت سوز * فغان ز گردش اين جان شكار جورپرست كه صورتى كه به عمرى نگاشت خود بسترد * كه گوهرى كه به سى سال سفت خود بشكست چون خبر وفات خواجه بهاء الدين محمد به سمع صاحب‌ديوان رسيد [ 104 ب ] در فراق قرة العين خويش محزون شده اين رباعى در سلك نظم كشيد ، رباعى : فرزند محمد اى فلك هندويت * بازار زمانه را بها يك مويت تو پشت پدر بودى ، از آن پشت پدر * خم گشت چو ابروى بتان بىرويت در روضة الصفا مسطورست كه خواجه بهاء الدين محمّد هرچند در شيوهء سياست و

--> ( 1 ) - اصل : سؤلت